تو کل چهار روز دوازده ساعت خوابیدم و صب ساعت شیش و نیم از بین گرگ و میش خودم و در بارش آروم بارونی که نمی دونم وجود داشت یا نه با فکرایی که یادم نمی آد چی بودن رسیدم خونه و کفشام و در آوردم و بر عکسش کردم و زدم زمین تا خستگی ش از توش بریزه و رفتم حموم و خودم و با دوش آب داغی که نمی دونم بازش کرده بودم یا نه شستم و یادم نیست که همون صورتک و موقع بیرون اومدن رو آیینه کشیدم یا نه و یه لیوان شیر داغ و کولوچه ی گردویی خوردم و ساعت هفت بود ، دیگه یادم نمی آد .
امروز سر زنگ سوم بهم گفتن که بیدار شدم ، در حالی که دستام نمی نوشت و سرم گیج می رفت و زبونم با آفتِ دهنم ور می رفت ، نمی دونم اصلا خوابیده بودم یا نه .
” همه چی زود گذره ” ، و نه همه چی ، بعضی چیزا هم نگذره . و همه چی هم سرِ همین چیزای نگذره .
واسه همینه که هی می گم بابا هیچ اهمیتی نداره که تو چه رشته ای درس بخونم یا چی کاره بشم یا چقد پول در بیارم یا چی داشته باشم یا کجای دنیا رو بگیرم یا گیرم اصلا سر همین معیار ها آدم خوبی باشم یا بد یا بزرگ یا کوچیک ، یا مثلا در مقیاس های بزرگ تر ، در تاریخ ازم به نیکی یاد بشه یا بدی ، یا اصلا یاد بشه یا نشه ، و این ها همه ش زود گذره و اصلا فکر نمی کنم این همه بَند و بَساط که راه افتاده سرِ یه همچین چیزایی باشه . چیز نگذری در کاره ، که پدر آدم و در می آره ، و این همه بَند و بَساط ، این همه بَند و بَساط .
با تشکر ویژه از دیوید و پیت و آقایی که ساعت رو برعکس ساخت .
- نمی دانم ، نمی دانم ریچارد ، لابُد همان طور که همیشه می گفتی این هم یکی از همان پندارها باشد که خودم از خودم در آورده ام ، ولی خُب حقیقتی وجود دارد ، آن هم اینکه باید بپذیرم پندارها بازی را از من برده اند ، البته ، خودت که می دانی ، این هم یک پندار است لابُد ، به هر حال متشکرم که آمدی ، برو دارد دیر می شود ، می بینمت .
ریچارد گاهی می آید ، نصفه شب ، صبح زود ، تق تق تق می زند به شیشه ، می روم پنجره رو باز می کنم ، از جلوی کلاهش آب می چکد و لباسش خیسِ باران است ، هر چند وسط تابستان ، برایش حوله و چای و شیرینی کشمشی می آورم ، او هم یک تکه نانِ ساج به من می دهد ، یک سری چیزها در مورد پرواز می گوید و می رود تا دفعه ی بعد ، نان ساجَ ش مزه ی خوبی هم ندارد البته .
آدم باید با این همه تقارن چه کار کند ؟
گرچه چمدونم تصاویر قبلا دیده و حرف های قبلا شنیده و خواب های درست و اتفاقات الکی هماهنگ و ، الهامات و ، این حرف ها ، آن هم “این” همه ، شاید از دید شما کمی مسخره باشد ، از دید من هم همین طور ، ولی خلاصه باید جوابی وجود داشته باشد برای سوال بالا ، برای این همه هماهنگی ، مُقارنه . راهنمایی هم این که احتمالا چیزی شبیه سَفسَته هم نیست .
گرچه من نمی خواهم جواب رو بدانم ، نیازی هم به گفتن این حرف ها نبود ، ببخشید وقتتان رو گرفتم !
” عَدَد های عزیز ، سلام !
اعتقادی به شما ندارم .
فراموشتان می کنم ، چُنان که فراموش َم کردید .
مچَکرم ! ارادت مندِ شما ، وحید “
~42
چشمِ چَپَم کور بود ، پایِ راستم می لَنگید ، بارِ اَنار می بُردم ، تَنها ، تَنها . . . هوشیار نبودید . ساده بودم .
~41
من تنها دو بار یکی از دوستانم رو گوشه ی حیاتِ مدرسه تنها گذاشتم و از این بابت بسیار ناراحتم . بارِ اول که برگشتم سرش رو چرخوند به دیوار و آروم و بغض گرفته جمله ای گفت که . . { بماند حالا } . حالا هم دُرُست در میانه ی بارِ دوم قرار داریم .
بگذریم ، خیلی ها خیلی چیزها سرشان نمی شود .