اولین باری که تست زدم بر می گردد به پنجم ابتدایی . معلم کلاس ما چند نفر از کلاس ما و چند نفر هم از آن یکی کلاس انتخاب کرده بود ، یکی دو روز در هفته نگه مان می داشت بعد از مدرسه که بمانیم مثلا فوق برنامه کار کنیم که برویم تیزهوشان . می آورد پانزده تا بلکم بیست تا تست ریاضی بود که می داد جواب بدیم . بعد هم یکی یکی حل می کرد . ما هم کلی سر و صدا و ، خیلی خوش می گذشت خلاصه .
تنها بدیش این بود که هیچ رقمه این تست و زمان و این برنامه ها توی کتم نمی رفت . یک ایده ای که داشتم و تا مدت ها جرات نداشتم به کسی بگویم این بود که ، این گزینه ها یک ترتیب خاصی دارند ، قانونی ، چیزی خلاصه . فکر می کردم جای این که بنشینیم یکی یکی سوال ها را حل کنیم ، می شود یکی دو سه تا را حل کرد و با توجه به ترتیب چندتای اول و مرام الباقی سوال ها رابطه ی مرموز گزینه های درست را پیدا کرد . بعد تجسم می کردم که سر یک آزمونی چیزی مردم نشسته اند یکی یکی سوال تناسب مرکب حل می کنند که ناگهان من ترتیب م را پیدا می کنم و هیجان زده هورا می کشم و شروع می کنم سیاه کردن خانه ها و یک ساعتی مانده به آخرش بلند می شوم با لبخند ملیح ترک جلسه می کنم . یکی دو بار هم سر همان کلاس های بعد مدرسه ، نصف سوالها را این طوری زدم .
حالا هشت سال گذشته و هنوز هم ماجرا همان است ، فقط نقاش هایی که دو تا اتاق را در دو روز رنگ می کردند شده اند چند جمله ای های درجه چند و دو برابر نقاش هایی که یک خانه را در هفت ساعت رنگ می کردند شده اند مشتق دوم مثلا . نمی رود آقا ، نمی رود توی کتمان !! حالا هفته ای چهارصد تا ، بلکم ششصد تا ، تست می زنم و گاهی وسط این همه خانه های سیاه پر شده ، دنبال رابطه ای چیزی می گردم ، که قانون کل گزینه های درست را پیدا کنم و بِبَندَم این دم و دستگاه مسخره ی نمی دانم تست و زمان و برنامه ریزی را و بگذارم کنار و شروین را بردارم بزنم به شهر و روستا و ، .. هوای اسفند ، آی دریغ هوای اسفند ..
February 24, 2009 at 6:00 pm
به مرگخودم اگه بشه!
اگه بگم ممنم همیشه دنبال یه همچین چیزی میگشتم باورت میشه
روزای قبل کنکور مزخرف ترین دئوران زندگیم بود. اما من هیچ وقت نتونستم باسن مبارک رو بیشتر از 15 دقیقه روی صندلی بند کنم
پستت حس خوبی بهم داد
به اضافه ی حس یه استرس قدیمی
February 25, 2009 at 11:57 am
احتمالا همه این ایده رو دارن.دقیقا همه.
من حتی کلی از سوالای خودامتحان تیزهوشانم همین کارو کردم.
February 25, 2009 at 12:00 pm
راستی ، دقیقا نمیدونم چرا؟ولی کلا نوشتنت حالمو به هم .میزنه خیلی
February 25, 2009 at 10:35 pm
تو فوقالعادهای وحید… البته