January 14, 2009

- نمی دانم ، نمی دانم ریچارد ، لابُد همان طور که همیشه می گفتی این هم یکی از همان پندارها باشد که خودم از خودم در آورده ام ، ولی خُب حقیقتی وجود دارد ، آن هم اینکه باید بپذیرم پندارها بازی را از من برده اند ، البته ، خودت که می دانی ، این هم یک پندار است لابُد ، به هر حال متشکرم که آمدی ، برو دارد دیر می شود ، می بینمت .

ریچارد گاهی می آید ، نصفه شب ، صبح زود ، تق تق تق می زند به شیشه ، می روم پنجره رو باز می کنم ، از جلوی کلاهش آب می چکد و لباسش خیسِ باران است ، هر چند وسط تابستان ، برایش حوله و چای و شیرینی کشمشی می آورم ، او هم یک تکه نانِ ساج به من می دهد ، یک سری چیزها در مورد پرواز می گوید و می رود تا دفعه ی بعد ، نان ساجَ ش مزه ی خوبی هم ندارد البته .

2 Responses to “”

  1. MM Says:

    ببین، انقدر آدم باکلاس هستن که یه چیزی سرشون میشه و میتونن نان ساج به کسی بدن که من به شدت تعجب می کنم که کسی بتونه از این ریچارد ابنه ای بچه بخواد
    البته خب اونا به این راحتی باهات رفیق هم نمیشن بیشتر باید بری دنبالشون تا اینکه بیان درت رو بزنن. به جز هیوم همه شون آلمانی هستن!


Leave a Reply