December 27, 2008

~42

چشمِ چَپَم کور بود ، پایِ راستم می لَنگید ، بارِ اَنار می بُردم ، تَنها ، تَنها . . . هوشیار نبودید . ساده بودم .

 

 

 

 

December 25, 2008

~41

من تنها دو بار یکی از دوستانم رو گوشه ی حیاتِ مدرسه تنها گذاشتم و از این بابت بسیار ناراحتم . بارِ اول که برگشتم سرش رو چرخوند به دیوار و آروم و بغض گرفته جمله ای گفت که . . { بماند حالا } . حالا هم دُرُست در میانه ی بارِ دوم قرار داریم .

 

بگذریم ، خیلی ها خیلی چیزها سرشان نمی شود .

 

 

 

December 17, 2008

~40

 

با این حالِ داغونِ رویاها و آرزوها ، ادامه ی حیات در حاله ای از الهام قرار دارد .

 

 

 

December 7, 2008

~39

و یک آهنگ که یکی می خواند

” یک بار در یک دِسامبر ” . . .

 

 

December 3, 2008

~38

 

آن روز صبح خیلی خوشحال بودم ، گردوها همه دُرُسته در می آمدند ، از پوسته ی سالم .