~42
چشمِ چَپَم کور بود ، پایِ راستم می لَنگید ، بارِ اَنار می بُردم ، تَنها ، تَنها . . . هوشیار نبودید . ساده بودم .
~41
من تنها دو بار یکی از دوستانم رو گوشه ی حیاتِ مدرسه تنها گذاشتم و از این بابت بسیار ناراحتم . بارِ اول که برگشتم سرش رو چرخوند به دیوار و آروم و بغض گرفته جمله ای گفت که . . { بماند حالا } . حالا هم دُرُست در میانه ی بارِ دوم قرار داریم .
بگذریم ، خیلی ها خیلی چیزها سرشان نمی شود .
~40
با این حالِ داغونِ رویاها و آرزوها ، ادامه ی حیات در حاله ای از الهام قرار دارد .
~38
آن روز صبح خیلی خوشحال بودم ، گردوها همه دُرُسته در می آمدند ، از پوسته ی سالم .