November 8, 2008

~35

صُبِ ، هوا سردِ ، هوا هنوز از بارون دیشب خیسِ ، پیاده رو خالیه ، فقط در دور دست ها یه پیرزن که کوچیک و قلمبه ست داره سبد خریدش و پشت سرش خِرکش می کنه ، با خودم فکر می کنم “لابد شیر خریده” ، جای آهنگ رو توی گوشم سفت می کنم ” این بار می خوام چشامم ببندم ” …

من دوم راهنمایی دوچرخه سواری یاد گرفتم ، اولش فقط بلد بودم بترسم ، هر ماشینی که از کوچه ی بقلی رد می شد وای میستادم و دور و برم و نگا می کردم ، روز سوم تصادف کردم ، آقا از فاصله ی خیلی دور اومد تا خورد به من ، فکرشم نمی کرد من انقد بترسم که نرم کنار یا حتی ترمزم نگیرم ! اول با دو تا دستمَم نمی تونستم ، بعد با یه دست ، بعد اگه همه جا خیلی صاف و سرپایینی بود و کنار کوچه تابلو های دست هایتان را ول کنید لطفا داشت دستمَم ول می کردم ، بعد کلا دستم و ول کردم و

… سوار می شم و دوتا پا می زنم ، دستام و ول می کنم ، یه جوری که انگار باد خیلی شدیده و خودش دستا رو به دو طرف باز می کنه ، چشمام و می بندم ، … ” چیزی چندان هم مهم نیست ” .

شاید فقط برای حوصله ی خیلی سر رفته ی خیابان شلوغی باشد که خسته شده از این همه یک جوری بودن ، که خوشش می آید یک نفر بیاید کنارش ، هر صبحِ سرد آبان ، با یک تی شرت آبی و شال سرمه ای ، دست هایش را هوا کند ، شالش پشتِ سرش توی هوا تاب بخورد ، چشم هایش را ببند و آهنگی را داد بزند ، نگران چرخیدن پیاده رو و درخت های پیر و جوب بزرگ و عابران متعجبش هم نباشد ، شاید .

 

- پیاده روی ولیعصر ، از ‘پله ی چهارم’ ( رو به روی در پارک ساعی که دوچرخه رو کول می کنم شص هفتاد تا پله میارم پایین ) ، تا سرِ بهشتی ، منهای اون تیکه ش که پمپ بنزین داره .

 

 

 

2 Responses to “”

  1. م Says:

    برگشتشو چی کار می کنید ؟

  2. ali Says:

    gonj ya ghonch ya vahid e masoomi … masale kojast ?!


Leave a Reply