~33
نشسته بودم توی اتاق ، همه چیز راه افتاد ناگهان ، ایستادم . درِ اتاق آمد طرفم ، بعد خانه چرخید ، بعد درِ خانه و نزدیکم که شد خودش را باز کرد خانه آمد بالا و آسانسور از طبقه ی سوم رسید به من و خانه برگشت پایین ، بعد خیابان هیفدهم آمد طرفم و جدولهای بینش را گذاشت زیر پاهایم ، بعد همین طور آمد جلو تا کردستان را رساند به من ، بعد کردستان جوری که کناره ی سمت راستش باشم چرخید و رفت بالا (بعضی ماشین ها سعی داشتند برعکس کردستان بیایند پایین ، کردستان جورج مایکل می خواند ، بیشتر آنجایی که آرزو می کرد این شلوغی را بپیچانند ) ، تا جلال رسید به من ، چراغ های چهار راه طوری که بدون توقف از من رَد شوند عوض شدند ، بعد جلال چرخید و با قوس خاصی میدان فاطمی را آورد طرفم ، از آنجا بود که بک سری کوچه شروع کردند به چرخیدن و با آهنگ چرخیدنشان جیمز بلانت می خواندند ، آن قدر چرخیدند که جهت ها را گم کردم ، اولین جای آشنایی که رسیدم شهرِ کتاب حافظ بود ، ساختمان چند پله آمد پایین ، آقا از اتاق اطلاعات با تعجب گفت :” سه ماه پیش تعطیل شده ، رفته هفت حوضِ نارمک ” ساختمان بر می گردد سر جایش ، کوچه ها شروع می کنند تند تند چرخیدن ، منتظر بودم برسم به فاطمی ، ولی سر از عباس آباد در آوردم ، گرمم بود می کرد که یوسف آباد چرخید و شروع کرد پایین آمدن ، کنار سینما گلزار دارینوش که تعطیل بود توجه خودش را به من جلب کرد و یوسف آباد همین طور ادامه داد تا رسیدم به فرهنگ ، شهر کتاب فرهنگ با کرِکرِه های پایین چرخید طرفم ، یوسف آباد که خسته شده بود چند لحظه ایستاد و بعد از همان رو به رو از کردستان دور شد ، کوچه ها نچرخیدند ، فقط خیلی بالا پایین شدند تا کردستان رسید به من ، خورشید خودش را با ما هماهنگ کرد تا عمود بتابد ، پیاده روِ خسته ی کردستان ایستاد ، یک کم هم آمد بالا تا دیواره ی کوتاه سیمانی مرا روی خودش بنشاند ، من هم نشستم ، زانو ها را بغل کردم و سرم را گذاشتم روی ساعدم ، یک هو تلفن زنگ زد ، “صدو هیجده بود” بود که شماره ی شهر کتاب هفت حوض را داد ، چند ثانیه بعد دوباره زنگ زد ، عذر خواهی کرد ، شماره ی دارینوش شریعتی را هم داد ، بعد همین دو جا زنگ زدند و بوق آزاد می زدند تا حوصله ام سر رفت و قطع کردم ، پیاده رو شروع کرد گیتار زدن ، بعد هم فرهاد خواندن ” جغدِ بارون زده ای تو کوچه فریاد می زنه پای دیوار بلندی … ” بعد هوار کشید ” مرغ شومی توی دیوارِ دلم خودش و .. ” ، بعد انگار دوباره راه افتاد ، اول آرام و بعد که داشت دوباره تند می شد بلند شدم ایستادم ، پل هوایی دورم را گرفت و ( مثل این بازی های اعصاب که نباید دست گیره به سیم آن وسط بخورد ) رفت به سمت یوسف آباد و آن طرف سرِ بیست و یکم پیاده ام کرد ، کردستان شروع کرد بالارفتن ، سر نوزدهم که رسیدم کردستان ایستاد ، یک آب سرد کن بود که نوشته بود ” آب بنوشید ، دارید می میرید ” دستم را شستم و یگ کم آب خوردم ، بعد نوزدهم چرخید آرام آرام رفت طرف کردستان ، آن قدر آرام که همه ی ساختمان ها می توانستند مرا ببینند و از دیدنم تعجب کنند ، فکر می کردند تا به حال من را ندیده اند ، بیشتر از همه چهار راهِ کوچکِ سر هیجدهم بود که با دیدنم دلش فرو ریخت یک هو ، فکر نمی کرد یک هو آن جا به من برسد ، چرخید طرفم و با نهایت خوشحالی دوید دورش را دورم قرار داد ، هیجدهم خیلی بی تفاوت بر خورد کرد ، خانه که آمد طرفم درش باز شد و مرا هورت کشید ، آسانسور درش را باز کرد ، رفتم تو و برایش آهنگِ ” گلِ ارکیده ” گذاشتم ، خانه آمد پایین و طبقه ی چهارم رسید دمِ در ، رفتم بیرون و ساختمان نود درجه چرخید ، کفش هایم را در آوردم ، خانه حسابی عجله داشت ، چرخ زنان آمد ، اتاق مرا خورد . نشستم پشت میز ، سرم را گذاشتم رویِ مُچ ، پاهایم را احساس نمی کردم ، درونم بخار شده بود و از چشمم می زد بیرون ، روی مُچ که سرد بود قطره های آب ساخته می شد ، آفتاب در تمام مسیر عمود تابیده بود .