~29
ماجرای مرا پایانی نبود
در تمام اتاقها
خیال های تو پر پر زنان می رفتند و می آمدند
{ وایجا یه سری چیزای دیگه میگه و آخرش می گه که … }
ماجرای مرا پایانی نبود
اگر عطرت از صندلی بر نمی خاست
دستم را نمی گرفت
به خیابانم نمی برد . ^
به نظرم اومد قضیه باید یه ربطایی به اون داشته باشه که تو گلادیاتور می گفت “رویایی بود به نام روم” و بعد می مرد ، و یه کمی قبل ترش که آقا خفنه می اومدن بهش می گفتن “به تو که در آستانه ی مرگی ، درود” و اینا ، ولی هرچی فکر کردم ، خب …
^ شمس لنگرودی