August 2, 2008

~29

ماجرای مرا پایانی نبود

در تمام اتاقها

خیال های تو پر پر زنان می رفتند و می آمدند

 

{ وایجا یه سری چیزای دیگه میگه و آخرش می گه که … }

 

ماجرای مرا پایانی نبود

اگر عطرت از صندلی بر نمی خاست

دستم را نمی گرفت

به خیابانم نمی برد . ^

 

 

به نظرم اومد قضیه باید یه ربطایی به اون داشته باشه که تو گلادیاتور می گفت “رویایی بود به نام روم” و بعد می مرد ، و یه کمی قبل ترش که آقا خفنه می اومدن بهش می گفتن “به تو که در آستانه ی مرگی ، درود” و اینا ، ولی هرچی فکر کردم ، خب …

 

^ شمس لنگرودی

 

Leave a Reply