~13
خدایا ! من یک درخواست دارم . می دانم که برایتان بسیار سخت و طاقت فرساست ، اما لطفا رد نکنید . می خواهم لطفا مرا امشب در خوابم یک اسب دریایی کنید و بروم به یک دریای خوب و گُنج … فقط همین لطفا .
□□□
اولش فقط می تونست یه کوه و بزنه ، بعد کم کم چشمه ، درخت ، … تا رسید به گَردِ پشتِ گوشِ مگس ها ، ولی یه هو حال نکرد و بیخیالش شد . وقتی دید داره زیادی حوصله شو سر می بره ، جایه اینکه برگرده بگه ” چرا ” یه فُشِ مَرد داد و برگشت رف سراغِ یه چیز دیگه …
□□□
یک چیز دیگر هم اضافه کنم؟! فقط همین یکی ! دوستانم را هم ( دوستانِ واقعا ) لطفا اسب دریایی کنید برویم حُباب بازی … شاید !
: +
عُمرن اگه همین یه کارم بکنه ، همین الانم زده زیرش .
~12
یه چیزی می خوام بگم ، نمی دونم چی هست . چه می دونم ، شاید اصلا چیزی نیست که بخوام بگم ، شاید یه چیزی هست که نمی شه گفت ، شاید دیشب یه آهنگی زدم الان یادم نمی آد …
□□□
آدمیزاد وقتی همه چیزیش حل شده ست ، وقتی سوال و مشکل و از این چیزا نداره ، شاد ه ، خوش ه ، جزو دسته ی اوله . شاید بخواد بشینه برای آیندش برنامه ریزی کنه ، شاید بخواد درس بخونه ، بخواد “آدم حسابی” بشه ، شاید بخواد محض تفریح بشینه کل کتابای فهیمه رحیمی و بخونه ، شاید بخواد آهنگ محمود رامتین (یا یه چیزی تو همین مایه ها) دانلود کنه ، شاید پاشه بره جهت رسیدن به تسلط فکری یوگا کار کنه ، … (مهم نیست) -این پاراگراف و ادامه نمیدم
گاهی می بینی مثلا بیست و چهار ساعتم بیکاری ، ولی نه کتاب می خونی نه درس نه آهنگ گوش می کنی نه فیلم می بینی نه حتی فکر می کنی . می دونی دلیلش چیه ؟ ساده س : وقتش و نداری . وقتت نمی دونم چشه ، احتمالا یخ زده ، یا لولش ترکیده ، یا پنچره ، یا پاره س ، یا خرابه ، یا یه همچین چیزی . یا یه سیاهچاله سر راه وقتت هست که همش و می خوره ، ثانیه ثانیه ش و می خوره … (لعنت به هر چیزی که اندازه گیری می شه) -این پاراگراف و می خوام ادامه بدم ولی وقتشو ندارم
نمی دونم چی می خوام بگم . وقتی صددرصد وجودت تحت اشغال سیاهچاله هاست ، کوچیکترین درصد خالی رو چنگ می زنی که نره … ، ولی می ره . اینه که وقتی از یه چیزی خوشت می آد ، با تمامِت ، با همه ی سیاهچاله هات می ری طرفش . اگه چیزیه مهم نیست که چیه و به چه درد می خوره ، اگرم کسیه مهم نیست که کیه و زیپ پشتش چی نشونت می ده .
یه روز فکر می کردم خوبه که تا تهِت و نشون بدی ، به قول معروف دانه های دلت پیدا باشه ، زیپ پشتت و خودت بکشی پایین ، ولی مثکه اشتباه بود . مث کسی می مونه که وسط مراسم نمی دونم چی چیِ جنازه قاه قاه بخنده ، گرجه از همه ناراحت تره و داره مثلا با حسرت به خاطرات خوشش با اون یارو می خنده . همه بر می گردن می گن “چرا ؟” . در حالی که سخت نفس می کشن و زیپا تا ته بالاس … -این پاراگراف و شک دارم بدونی چی گفتم
□□□
حالِ خاصی ندارم ، معمولی ام ، فقط صددرصدم پره ، گهگاهی یه درصدری خالی می شه ، چنگ می زنم بگیرمش ، نمی شه ، بیخیال . دارم فک می کنم فعلا بهترین جای دنیا اون سنگای گوشه ی بوفه س ، شایدم ته ناهار خوری ، وقتی کسی نباشه ، یا فوقش یه نفر …
: +
…شایدم اصلا چیزی نمی خواستم بگم ، شایدم اصلا این نوشته هیچ موضوع خاصی نداشت .