July 28, 2007

~7

این زمینای Street Ball * هم مکانای جالبی ان ها ! من خودم تو این مدت که تو یکیشون تمرین می کردم کلی چیز یاد گرفتم . مثلا اینکه سیگار با سیگاری چه فرقی داره ، یا … کِی استفاده می شه و … کِی ، یا اگه یکی که گنده تر از خودم بود شاخ بازی در آورد چیکار کنم ، یا هرچقدم زورم کم بود تو دعوا و کَل کَل شاخ بازی در بیارم ، یا اگه داف ** از کنار زمین رد شد باید سوت بزنم ، یا …

* همین زمینای آسفالت که توش بسکتبال بازی می کنن
** سوء تفاهم نشه !!

: +

- تو رو خدا ببین ملت اون بیرون چه دنیایی دارن واسه خودشون !

 

July 26, 2007

6~

E = m * c * dT

: +

 

تکه چوبی بود ، جرقه های ناچیز کارگرش نمی افتاد ، تا صاعقه ای خورد …

 

July 17, 2007

5~

فرزاد حسنی با ژست مجذوب شده ی مسخره ش می پرسه : ” شما تا حالا شده شما آرزوی کسی رو برآورده کنید ؟! ” دختره ام – حالا هر کی می خواد باشه ، باشه – از رو ویلچیر جواب می ده : ” آقای حسنی ! من نمی دونم بقیه این حرف رو تا چه حد قبول کنن [ احتمالا اینجا احساسات نوع دوستانه ش فوران کرد ] ، ولی من علاقه دارم قبل از خودم آرزوهای دیگران بر آورده بشه ” و لبخند احمقانه ای پَسوندش می کنه .

 

: +

 

1 – حالم به هم می خوره از آدمای موفق ، که مثلا با برنامه ریزی های دقیق به اهدافشون رسیدن و حالا دچار کمال و وارستگی شدن . اینها ، شک نکید ، احمق ترین موجودات زمانه اند .

2 – اگه می خواید یه آدم موفق ببینید که از قضا معلول هم باشه توصیه می کنم حتما دریای درون رو ببینید .

 

July 10, 2007

4~

به شرافتم قسم می خورم هرگز به اون پسره که نقاشیش رو آورده و می پرسه ” اگه گفتی این چیه ؟!! ” جواب ندم ” معلومه ، یه مار بواست که یه فیل و قورت داده ” .

 

: +

این بزرگترین تصمیم زندگی منه !

 

July 7, 2007

3~

 

وقتی یه گلوله ی کاموا ، یه گلوله نخ و طناب تو هم پیچییده داری و باید بازش کنی ، دو تا راه وجود داره ( البته اگه بخوای بازش کنی ) :

* یکی یکی سر نخ ها رو می گیری و جلو میری تا به تهش برسی . مسیرش رو که پیدا کردی و به همه پیچ و خمش که آشنا شدی ، شروع می کنی به حل مسئله و مسئله اینه که چه جوری می تونی اون رشته ی به خصوص رو از الباقی جدا کنی . این حرکت رو برای همه ی اِن رشته انجام می دی . اگه این راه رو انتخاب می کنی ، هرگز با این استدلال که نمی شه فلان رشته رو جدا کرد سر خودت رو کلاه نگذار . چون همیشه حدا اقل یک راه برای باز کردن تک تک رشته ها وجود داره و این یعنی اِن معادله و اِن مجهول . سعی کن حلش کنی .

* می دونم حتما تا حالا فیلمی دیدین که بخواد توش بمبی خنثی بشه . خنثی کننده که به آخر خط رسیده و عرق داره از همه جاش می چکه ، با خودش زمزمه می کنه : ” آبی ؟! ، قرمز ؟! ، سبز ؟! ، آبی ؟! ، قرمز ؟! ، قرمز ؟! ، … ” و در نود درصد موارد سیم درست رو قطع می کنه و بمب خنثی می شه ( در صورتی که هرگز این جوری نیست و گاهی هم باید سیم اشتباه رو قطع کنه ) .

این رو بدون که همیشه توی یه گلوله ی پیچ در پیچ که چنداد تا سر نخ از این ور و ان ورش بیرون زده تعداد محدود و انگشت شماری ( که شاید از یکی هم تجاوز نکنه ) سرنخ وجود داره که اگه اون رو بکشی ته نخ راه می افته و توی مسیرش همه ی گره ها رو باز می کنه وقتی که از دیواره ی نفوذناپذیر گلوله بیرون می آد دیگه هیچ دیواره ای وجود نداره . ولی اگه اشتباه کشیدی ، ته نخ شروع می کنه و توی مسیرش گره ها رو کور می کنه و هزار هزار رشته رو به هم می دوزه و اگه بتونه از دیواره بیرون بیاد ، دیواره آن چنان استوار و نفوذناپذیر بشه که جوجه تیغی به هنگام دشمن .

یادش بخیر آن ظهر خرداد را با کامران : ” وقتی دو تا راه داری که برات اهمیتی نداره از کدومش بری انقدر وای می ستی که برای انتخاب یکیش دیگه دیر شده باشه ” و کامران آن روز از بلوار کشاورز رفت ، چرا که برای فاطمی دیگر دیر شده بود .

حالا مرد دمباریک به دست است و دو راهی که برای اولی خیلی دیر شده و از خودش می پرسد :” آبی ؟! ، زرد ؟! ، قرمز ؟! ، سبز ؟! ، سفید ؟! ، … “

: +

1 - این بود حرف حساب ما . گوشی کو شنوا ؟!

2 - این رو به زور از لای چیزها گیر آوردم . و فقط به خاطر خانوم چاقه* بود که اینجا نوشتمش .

 

* رجوع شود به فرانی و زویی اثر سلینجر

 

July 4, 2007

2~

. گُه گیجه گرفته ایم در همین پُست دومی بر سر دو راهی یاوه گویی و حرف درست درمون زدن

… ، اما در دلم صداییست که می گوید : یاوه بگو ، یاوه بگو ، یاوه

July 2, 2007

1~

او یک بی تفاوت هفده ساله است که هِد سِت به سر دارد و خِرت خِرت آدمس استعمال می کند ؛

‌ولی خوب این روزا مد شده آدم یه چیزی بنویسه دیگه ، می‌دونین که ؟ -