March 18, 2009

 

وقتی که بی کران فکر کنی ، بی کران حرف داری واسه زدن و ، نمی تونی بزنی و دیوونه می شی . ولی وقتی بی کران فکر کنی ، هیچ حرفی نمی مونه که بزنی . کافیه در زندگانی ، صفت شمارشی وجود نداشته باشه .

 

March 13, 2009

 

- شمع خسته در انتهای بسته ی شمع دان چینی کوچک به شماره افتاده بود . هوا عجیب بوی پروانه می داد .

 

March 3, 2009

 

بگذار لا اقل ده سال بگذرد ، بعد در موردش حرف می زنم .

 

February 24, 2009

 

اولین باری که تست زدم بر می گردد به پنجم ابتدایی . معلم کلاس ما چند نفر از کلاس ما و چند نفر هم از آن یکی کلاس انتخاب کرده بود ، یکی دو روز در هفته نگه مان می داشت بعد از مدرسه که بمانیم مثلا فوق برنامه کار کنیم که برویم تیزهوشان . می آورد پانزده تا بلکم بیست تا تست ریاضی بود که می داد جواب بدیم . بعد هم یکی یکی حل می کرد . ما هم کلی سر و صدا و ، خیلی خوش می گذشت خلاصه .

تنها بدیش این بود که هیچ رقمه این تست و زمان و این برنامه ها توی کتم نمی رفت . یک ایده ای که داشتم و تا مدت ها جرات نداشتم به کسی بگویم این بود که ، این گزینه ها یک ترتیب خاصی دارند ، قانونی ، چیزی خلاصه . فکر می کردم جای این که بنشینیم یکی یکی سوال ها را حل کنیم ، می شود یکی دو سه تا را حل کرد و با توجه به ترتیب چندتای اول و مرام الباقی سوال ها رابطه ی مرموز گزینه های درست را پیدا کرد . بعد تجسم می کردم که سر یک آزمونی چیزی مردم نشسته اند یکی یکی سوال تناسب مرکب حل می کنند که ناگهان من ترتیب م را پیدا می کنم و هیجان زده هورا می کشم و شروع می کنم سیاه کردن خانه ها و یک ساعتی مانده به آخرش بلند می شوم با لبخند ملیح ترک جلسه می کنم . یکی دو بار هم سر همان کلاس های بعد مدرسه ، نصف سوالها را این طوری زدم .

حالا هشت سال گذشته و هنوز هم ماجرا همان است ، فقط نقاش هایی که دو تا اتاق را در دو روز رنگ می کردند شده اند چند جمله ای های درجه چند و دو برابر نقاش هایی که یک خانه را در هفت ساعت رنگ می کردند شده اند مشتق دوم مثلا . نمی رود آقا ، نمی رود توی کتمان !! حالا هفته ای چهارصد تا ، بلکم ششصد تا ، تست می زنم و گاهی وسط این همه خانه های سیاه پر شده ، دنبال رابطه ای چیزی می گردم ، که قانون کل گزینه های درست را پیدا کنم و بِبَندَم این دم و دستگاه مسخره ی نمی دانم تست و زمان و برنامه ریزی را و بگذارم کنار و شروین را بردارم بزنم به شهر و روستا و ، .. هوای اسفند ، آی دریغ هوای اسفند ..

 

February 16, 2009

 

اعتراف ،

اون روز توی بوفه ، که کامران بلندم کرد و تا نصفه فروم کرد تو کانال کولر ، دقیقن اون لحظه ای که نصفم اون تو بود و به هیچی فک نمی کردم و از بس که به هیچی فک نمی کردم حتی یادم نمی آد می خندیدم یا داد می زدم یا چی .. ، اون لحظه یکی از شادترین لحظات زندگی م بوده .

 

February 13, 2009

 

از در و دیوار ، مثِ مور و مَلَخ ، روشن فکر می ریزه .

 

February 12, 2009

 

- امسال اولین وَلِنیه که هیچکی و ندارم .

 

February 10, 2009

پوزش اولیه ی بنده را به خاطر تفاوت این یادداشت بپذیرید ، نخست شما را در مورد سوءِ برداشت شدیدا انذار می کنم ، سپس باید عرض کنم این خیلی طولانی تر بود ، تقریبا چند برابر ، کوتاهش کردم که بخوانید . با این حال باز هم اگر دیدم که جواب نداد اینجا می نویسم .

راستش بعد از دیدن جونو این فکر ذهنم و مشغول کرد . این فکر که آیا چه طور بود تو اون لوکیشن سر سبز و تر و تمیز اونجا به دنیا می اومدم و  خوش و خرم بزرگ می شدم و تو اون خونه ها زندگی می کردم و صبحا با شورت زرد می رفتم می دویدم و گیتاری می زدم و .. یعنی که دغدغه ها کوچیک و دست یافتنی بودن و هیچ فشاری از بیرون وجود نداشت و راحت و آزاد و خلاصه همین سبک زندگی . و واضحه که این طوری درون هم آسوده بود ، چون هیچ وقت لازم نبود برای رسیدن به چیزی با خودت بجنگی ، یا مثلا چیزی ذهنت و تحریک و درگیر نمی کرد ، یا حد اکثر مثلا می تونستی ناراحت کشته شدن دو درصد ماهی های دریاچه به دلیل گرمای هوا باشی … می دونید که منظورم چیه ، به قول سِد علی آقا شادمانی بی دلیل .

یعنی که هرچند مقیاس ها فرق می کنه ، ولی جلوی آدم واسه درست زندگی کردن گرفته نشده ، این که تو ایران باشی یه شانسه که بهت اجازه می ده چیز بزرگ تری رو سریع تر پیدا کنی و هر قدرم سخت ، حق با خودته که بری سراغش یا نه . یه نفر که مثلا تو سوییسه هر روز صب ساعت هفت و نیم بعد از دوییدن و دوش گرفتن و صرف نان تُست و قهوه می ره اداره و  چهار بعد از ظهر با اتوبوس همیشگی بر می گرده و عصر با پسرش می ره مسابقه ی فوتبال و می بینه و  شب با خانواده می رن رستوران و ساعت یازده می خوابه و سر ماه شصت درصد پولش رو مالیات می ده در عوض بهش یه شهر تمیز و آروم و خدمات رایگان می دن هَم ، می تونه همون چیز بزرگ و پیدا کنه و بره سراغش ، ولی ، خودتون مقایسه کنید شرایط چیه .

با توجه به اِنذار اولیه در مورد سوءِ برداشت ، فک کنم گفتم که چی فکر می کنم . استاد توی حسین وارثِ آدم جواب قاطعی به این سوال می ده ، می گه “وقتی در صحنه ی حق و باطل نیستی ، هر کجا که می خواهی باش ، می خواهی به نماز بایست ، می خواهی به شراب بنشین ، … هیچ فرقی نداره ، آنهایی که موقعی که حسین حرکت کرد ، در وسط سنت حج را نیمه تمام گذاشت و آمد بیرون ، آن هایی که همچنان به طواف بر گرد خانه ی ابراهیم ادامه دادند با آنهایی که در همان حال بر گرد دربار سبز معاویه طواف می کردند ، برابرند .”

به هر حال .

February 5, 2009

 

+ یک خَرابات هم همان نزدیکی ها درست می کنیم ، می رویم آن جا ، هر روز ، هر شب ، خسته که شدیم می رویم گُنجِ خَرابات می نشینیم ، پیر که شدیم می شویم پیرِ خَرابات ، آخرش هم که مُردیم بَر و بچه های خَرابات می آیند به تابوتی از چوب تاکِ کیشمیش های خودمان می کنند می برند به راهِ خَرابات خاکمان می کنند .

 

 

 

February 4, 2009

 


وسط یه دشتِ باز ، که نصفش و گندم بکاریم و ، نصفش و کیشمیش و ، تا اَبَد شیرینی کیشمیشی بخوریم .